سلام هم سفر دور ، اما بسیار نزدیک!
هاشم حسینی
دارم سفرنامه ام از دزفول به اهواز و بعد هفتکل و آبشار ملارانی را می نگارم…

گُدار های که از سرزمین دل ها گذشته ام و تا این جا…کتاب ها و فیلم هایی که دیده ام… آدم هایی بسیار ساده به پیچیدگی گلبرگ های رُزی با شکوه …
مطمئن باش با رازهای تکان دهنده ای از ایمان آدمیان دور و برت آشنا خواهی شد…
و اما این هم بخش نخست سفرنامه
سفرنامه ملارانی
یک: اهواز، خارجی، سوخته و لب تشنه اما مهربان و آشنا
پسینگاه داغ چهارشنبه ۲۱ /۰۵/۱۳۸۹ از اهواز رو به هفتکل نهادم. موقعی که به پایانه ی (ترمینال) مسافربری تپه (شرق) آمدم دور برشلوغ بود و هوا به شدت سوزان. رانندگان سیاه سوخته و لب خشک و چشم انتظار به این سو و آن سو می رفتند.
- رومز؟ آقا رامهرمز؟
- ایذه… ایذه…
- داریم می شیم بهبُهُون…
پرسیدم: هفتکل؟
کسی جوابم نداد. داشتم می رفتم سراغ باجه نام نویسی که مرد جوانی سراپا خیس از عرق گفت برای هفتکل اون سمند خطی منتظر مسافره تکمیل بشه…
در همین حین پیرمردی ریشو و سیاه سوخته از من خواست با خود روی پراید خارج از خط و آزاد او به هفتکل بروم…
- باشه… با هم میریم…
- آقا شما دعوا درست نکنین… خود روی ترمینال برا هفتکل اون سمنده زرده…این عمو غیرقانونی داره کار می کنه…
کیف ام را روی پیشخوان دکه می گذارم و از پسر بچه فروشنده می خواهم یک آب معدنی و یک بسته بیسکوییت به من بدهد. او صورت چاق و خندانی دارد.
- آقا بیا من ببرمت هفتکل…
پیرمرد نگاه مهربان و آشنایی دارد… لهجه اش بوی کهپایه های اسماری را می دهد. هنوز بقیه پولم را از پسرک فروشنده نگرفته ام که پیرمرد کیف و کتابهایم را از زیر بغلم می قاپد و دور می شود…
دلال ترمينال سفارش مي كند كه با پيرمرد نروم و نظم و نوبت رانندگان را به هم نزنم. مي گويم پيرمرد از بستگان من است و قرار است مرا رايگان به هفتكل ببرد. مي برد و حتي تعارف كه بيا برويم چشمه روغني…
…
راه مي افتيم.
كولر روشن است و او خودش را معرفي مي كند…كم كم از ميان ريش درهم پيرمرد لبخندي آشكار مي شود:
- مُ از بهونداي چشمه روغني اُم… ستار مرادي كُر مرحوم مش حيدر مرادي…
مي خندد و روايت هاي تازه از سرزمين جانكي را از پيچ هاي جاده مي گذراند . از پيشينه كار با خارجي ها مي گويد و گاه گاه كلماتي انگليسي را چاشني كلام مي كند…
جدا مي شويم و من تنها و غريبه وار شهر را دور مي زنم.
در محله هاي كودكي گشت مي زنم…
اين دبستان آسماري سيد محسن…اوناها خونه ي آقاي انبه…
مي روم بازار… دو نفر در سايه ي مختصر درخت مورد فلكه مركزي پناه گرفته اند. كوره ي آفتاب چشم را مي سوزاند. باد مختصري هم كه مي آيد بوي خاك سوخته مي دهد. راننده اي به من مي گويد اين ها و چند كارگر بيكار مانده ي ديگر هر روز به اين جا مي آيند و تا شامگاه مي مانند. آن ها به زن و بچه گفته اند سر كار هستيم… يكي از آن ها دست زير شير آب ميدان مي برد و چن قلپ آب ولرم را مي نوشد…
هم چنان مي گردم. در پي اقاي رخ هستم كه پاتوقش دم قهوه خانه ي مريم است…نمي بينمش. حسنپور و رضوان هم نيستند…نمي دانم چرا
_ آقاي كريمي سلام! سيروس كجاست؟
و نمي دانم چرا اين شعر م. سرشك، اخگر مي شود و به چاله ي دلم مي افتد:
شهر من روح بهارانت كو؟ مستي و عربده ي باده گسارانت كو؟
…
و بعد دفتر شعر مجيد حسيني نژاد را مي گشايم: 
آیا شما روستا شهر فرشید آباد را دیده اید که به دست عاشقی تک، سبزینه می زند؟ آیا فرشید مکوندی را که دارد در دل خشکنای زمین سوخته باغ همدلی و نمادهای افتخار را بر می آورد، دیده اید؟
…
به همراهی سلیمان اسمی و مجید حسینی نژاد و شهاب داوودی به دیدار او می رویم…





















وبلاگ ورزش هفتکل


،مردي از نسل طلا يي فوتبال هفتكل دهه 40،مديري موفق و دلسوز،از اولين كساني كه مدرك نجات غريق كشوري گرفت و مدتي مسئول استخر هفتكل ،آموزگاري دلسوز و دوست داشتني،نمونه در عرصه مربيگري و مديريت تيم داري،واز همه مهمتراسوه اخلاق وانسانيت كه بيشك اكثر محرومين و مستضعفان هفتكل قديم او را ميشناسند و از او به خاطر كمك هاي بي دريغ به نيكي ياد مي كنند.حال سخن من با نسل امروزي هفتكل مي باشد اين مسئوليتي بزرگ بر دوش شما عزيزان مي باشدتا پا جاي پاي اين بزرگ واران كه ديگر در ميان ما نيستند بگذاريد و پرچم سر بلندي نسل سرافراز هفتكل را همواره برافراشته نگه داريد.مرحوم علي اكبر حجاب متعلق به نسل سرافراز هفتكل بودكه هيچكاه يادش از دل دوستدارانش و تاريخ هفتكل نخواهد نرفت .
سالها بود يادمان رفته بود پدرانمان از همين آب دهها باغ صيفي كاري را سيراب مي كردند و گوجه و خيارش را پيشكش هفتكل و ديگر شهرها
نظرات
زنده باد.
واقعن قلم تاثیر بر انگیزی دارید.
احساساتی شدم یه لحظه.